Tuesday, April 24, 2007
مشکل کاملا مشخص است
آقا موهایتان نباید به سمت بالا شانه شده باشد این تحریک کننده است
خانم مانتوی شما باید یک متر و بیست و سه سانتی متر طول داشته باشد وگرنه آن آقا با یک کیلو ریش نمی تواند جلوی خودش را بگیرد
شلوارتان باید سبز باشد موهایتان را رنگ نکنید آرایش ممنوع است
آیا یکی از ساده ترین حقوق انسان انتخاب نوع لباس خودش نیست حالا آمده اید به زور این مانتو و روسری را سر ما کرده اید می بینید که نمی شود دیگر چه می خواهید که سر هر کوچه یک مینی بوس کار گذاشته اید مثل اسیر دشمن به این ور و آن ورمی روید
اینها راه حل نیست با این برخوردها مشکل اعتیاد و بیکاری و گرانی حل نمی شود تا امروز هم نشده
.
.
Monday, April 09, 2007
Monday, March 26, 2007
Sunday, March 18, 2007
my summer shoes
مرد همسایه می گوید: نقطه ضعف شما را در گم کردن کلید نمی دانستم
و من کلیدهای خانه ام را بعد از 6 ماه از توی کفشهای تابستانی ام پیدا می کنم
Sunday, March 11, 2007
Traffic
جایزه امروزم 60 ثانیه وقت برای عبور از چراغهای قرمز است. در اولین چهارراه 32 ثانیه را استفاده می کنم تا به بزرگراه برسم. فعلا چراغ نداریم. 10 ثانیه می دهم تا یک جای پارک خوب در خیابان خرمشهر پیدا کنم درست رو به روی محل کار سارا. در چراغ بعدی چون گردش به راست آزاد است زمانم را پس انداز می کنم. از چراغ بعدی در 7 ثانیه می گذرم. بقیه زمان را می دهم تا دومین جای پارک را بگیرم. درست رو به روی شرکت. تازه چند ثانیه می ماند آن را عیدی می دهم به مردی که سر کوچه دنبال جای پارک می گردد. دو کوچه آنطرف تر جایی پیدا می کند. اگر امروز دختر خوبی باشم فرشته مهربان فردا که ماشین ندارم حتما شکلات زیر بالشم خواهد گذاشت
Saturday, March 03, 2007
He
او را می بینم که پیر شده است و حال خوشی ندارد و پریشان است و دست گلی زشت در دست دارد.
و می خواهم بپرسم که هنوز هم دروغ می گوید؟ و هنوز هم فیشهای حقوقی اش را در چشم مردم فرو می کند یا نه
نمی توانم بپرسم و سلام گرمی می کنم و دور می شوم
سرم شلوغ است آخر سال است کار و این پایان نامه دانشگاه خیلی وقت می گیرد
چیزی توی دلم قیلی ویلی می رود مثل ماهی قرمز عید
Thursday, February 22, 2007
Tuesday, February 20, 2007
Tuesday, February 06, 2007
No Comment
تشنه ام، دهانم را دوخته اند
گشنه ام، در معده ام آجر گذاشته رویش سیمان ریخته اند
خوابم می آید، پلکهایم را با چسب قطره ای چسبانده اند تا بسته نشوند
مرا برعکس از بلندترین درخت بلوط شهرشان آویخته اند
دستاهایم را بسته اند
پاهایم را دوخته اند
و در گوشم شیطان اواز می خواند: فصل دوباره عاشق شدن است
Subscribe to:
Posts (Atom)