Thursday, February 22, 2007
Tuesday, February 20, 2007
Tuesday, February 06, 2007
No Comment
تشنه ام، دهانم را دوخته اند
گشنه ام، در معده ام آجر گذاشته رویش سیمان ریخته اند
خوابم می آید، پلکهایم را با چسب قطره ای چسبانده اند تا بسته نشوند
مرا برعکس از بلندترین درخت بلوط شهرشان آویخته اند
دستاهایم را بسته اند
پاهایم را دوخته اند
و در گوشم شیطان اواز می خواند: فصل دوباره عاشق شدن است
Sunday, January 28, 2007
something about future
در حوالی سی سالگی قدم میزنم. و باد ملایمی به صورتم می خورد. یک لیوان پر از لیموناد با کمی پای سیب توی یه مزرعه گندم روی یک ننویی که به یک درخت بید بلند بسته شده خلاصه تمام این حوالی است. کسی از پنجره بلند آشپزخانه به من نگاه می کند و می دانم کیست. حس ارامش خوبی به من می دهد. سگ هم قد من " هوپ" زیر ننو لوله خوابیده است. می دانم در ذهنش گربه روی پادری را خواب می بیند.
در حوالی سی سالگی قدم می زنم و هنوز به درستی نمی دانم چگونه باید ریمل بزنم و خط چشم بکشم. هنوز جورابهای بلند رنگی میپوشم و شکلات اصلی ترین وعده غذایی من است.
Saturday, January 20, 2007
like going to west
اسکیموها برای "دوست داشتن" 32 کلمه دارند. بدین معنا که وقتی یه غذایی رو دوست دارند از یک کلمه استفاده می کنند و وقتی کسی را دوست دارند کلمه دیگری را به کار می برند. این رو تو کتاب زندگی پنهان زنبورها خونده بودم
حالا من می خوام تشکر کنم ولی اون کلمه مناسب رو پیدا نمی کنم امیدوارم بتونم در جبران از محبتهایی که توی این یک هفته لحظه ای دریغ نشد در شادیها و خوشیهای دوستام سهیم باشم.
من هفته وحشتناکی ( اگر کلمه مناسبی باشه) رو گذروندم. یک کابوس بود. که هنوز نتونستم به حالت عادی برگردم
توی این یک هفته آدمهایی کنارم بودند که می دونم بدون اونها نمی تونستم دوام بیارم. نمی تونستم سر پا بمونم
آناهیتا، از لحظه لحظه دقایقی که کنارم بودی و تنهام نذاشتی از تمام دلداریها و محبتها و (کلمه پیدا نمی کنم باز) ممنون. از همون لحظه اول کنارم بودی و تا آخر تنهام نذاشتی. واقعا نمی تونم تمام اون چیزی رو که تو دلمه اینجا به کلمه تبدیل کنم و بگم حتی اگه براش 100 تا کلمه وجود داشته باشه که من حتی یکدونش رو هم بلد نیستم
تندیس، که همون لحظه اول بهترین راه حلها رو بهم گفتی و آرومم کردی
بهداد که بلای جونت بودم تو این یک هفته و از کار و زندگی انداختمت حتی اگه اون وره دنیا باشی. اون متنی که برای خودت برای من نوشته بودی خیلی آرام بخش بود. تاثیر لورازپامها رو داشت
رضا نمی دونم به تو چی بگم که مثل یه بلا از آسمون برات نازل شدم نمی دونم برات آرامش دعا می کنم همونطور که خط به خط نوشته هات برام آرامش بود و بارها و بارها می خوندم. ممنون. مرسی
کاوه که هیچ حرفی نزدی و وقتی گفتی تمام محبت دنیا توش خلاصه شد
علی مثل همیشه با یه روش غیر متعارف غافلگیرم کردی. اون آقا که نقاب داشت و می خواست من رو بکشه موفق نشده! بیا ما بی خیالش بشیم. فراموشش کنیم. من که نمی تونم جبران کنم ولی حالا شاید یه کافی خوردیم
حامد که وقتی با من حرف می زدی صدات می لرزید. از تمام همدردیهات متشکرم. از دروغهایی که برای آروم کردن من می گفتی هم
شفق که نذاشتم تا صبح بخوابی و از تمام دعاهات ممنونم
سارا که با وجود اینکه چیزی نمی دونستی تنهام نذاشتی و با وجود درس و امتحان پیشم بودی ممنون
پارسا که مهربون بودی و فداکار و همراه مرسی
دیواین که به زبون خودت برام دعا کردی و من فکر کردم که خدا دعای سیاه پوستان را قبول می کند.
کیانا که امروز واقعا برام خوشحال بودی و با صحبتهای اون روزت من رو خیلی آروم کردی. مرسی
آنی و نیلوفر که برام دعا کردند و به من آرامش و نیرو و انرژی دادند
آیدین که نبودی ولی بودنت تو دنیای من برام خیلی آرامش بود
و همه و همه که دانسته و ندانسته به من کمک کردند که اینجا شاید اسمشون رو نتونم بیارم ولی کارهایی که برام انجام دادند فراموش شدنی نیست. این کابوس تموم شد ولی خاطرش هیچوقت فراموش نمیشه
Thursday, January 18, 2007
Wednesday, January 17, 2007
Friday, January 12, 2007
Sunday, January 07, 2007
we are invited to a party, what about you?
پزشکی که پدرم نبود صبح اول وقت عصب دندونم را که به مغزم چسبیده بود با پیچ کشید بیرون این عمل جراحی 30/2 ساعت طول کشید. الان منتظرم تا درد آغاز شود گویا این داستان دندون و دندون درد هم ادامه دار است...
Subscribe to:
Posts (Atom)

