Friday, March 14, 2008

Khayam

اینکه ساعت پنج و سی دقیقه صبح آخرین شنبه سال وقت آرایشگاه داشته باشی یک کم عجیبه باید بهش بیشتر فکر کنم که آیا باید سر این قرار حاضر بشم یانه؟

در روند دموکراسی امروز شرکت نمی کنم

در آخر اینکه هنوز چندین مقاله و ترجمه در انتظارند تا من دونه دونه تایپشون کنم شب بیداری ها و تلاش های همه روزه هم برای پایان دادن به این بلبشو فایده کمک چندانی نمی کنه

می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است


هنگام گل و مل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است

Friday, March 07, 2008

Malady


میشه روزی هفت بار دوش گرفت. این می تونه یه بیماری باشه. می شه تمام شیرینی های عید رو الان سفارش داد و تا فرصت دوباره ای برای سفارش دادن باقی مونده همه رو با چای خورد. این می تونه یه بیماری باشه. میشه هزار تا کار احمقانه دیگه کرد و اسم یه بیماری رو گذاشت رو هر کدوم و به زندگی ادامه داد

بیمار بودن یا نبودن چه فرقی می کنه؟ چرا باید بیماری های ساده داشت؟ چرا تنبلی جزو بیماری ها به حساب نمیاد؟ چرا حوصله ندارم یک صفحه کتاب بخوونم؟ چرا همه فیلمها به نظرم خیلی لوسند؟ چرا قسمت های هیجان انگیز زندگی ام رو خیلی وقت پیش خرج کردم و الان تو حساب هیجانم کمی هم بدهکارم؟ آیا اگه یه بار تو قرعه کشی بانک تجارت برنده شدم حساب شانسم رو هم همون موقع بستند؟ چرا اینقدر یکنواخت زندگی می کنم؟ چرا نمی تونم تصمیم های بزرگ بگیرم. چرا همه کارها نیمه کاره گوشه اتاق مونده؟ این پایان نامه کی تموم می شه؟ چرا فوق لیسانس خوندم؟ چرا همون موقع اون تصمیم بزرگ رو نگرفتم؟ چرا سعی می کنم همیشه راحت ترین راه رو انتخاب کنم؟ چرا اینهمه از تغییر می ترسم؟ چرا با وجود اینکه از تغییر می ترسم ولی از یکنواختی متنفرم؟ این بیماری من اسمش چیه؟

Wednesday, March 05, 2008

Democracy


در کوچه پس کوچه های زندگی خبری نیست. تنها اتفاقی که مثل میخ سلولهای مغزم را یک به یک متلاشی می کند این است که فردا باید سری به دانشگاه بزنم. از این دانشگاه و تمامی حواشی اطرافش، ساختمانش و حتی خودم وقتی در محیطش قرار می گیرم متنفرم. بوی مرده می دهد. بوی تمام خاطرات بد. بوی اتلاف وقت. بوی بیهودگی. بوی حماقت


دموکراسی

من به دموکراسی اعتقاد ندارم. به نظرم رای یک دکترای علوم سیاسی با یک چوپان نباید برابر باشد. دموکراسی در کشورهایی که رفاه اجتماعی در سطح پایینی قرار دارد و اقتصاد بیمار حاکم است معنا پیدا نمی کند. حتی اگر بخواهیم دموکراسی را پایه گذاری کنیم در ابتدا باید شرایط لازم برای رسیدن به درک عمومی برای انتخابی بهتر در جامعه را فراهم سازیم. رفاه اجتماعی و اقتصادی پایه های اصلی آرامش و ثبات در یک جامعه سالم است. در جامعه ای بیمار، همه از سیاست حرف می زنند. تمام سیستم های سیاسی را می شناسند، این درحالی است که در جامعه سالمی که مردم دغدغه اقتصادی کم تری دارند سیاست برای آنان که سیاستمدار نیستند معنا ندارد. به نظر من در ابتدا باید یک سیستم اقتصادی جوابگوی نیازهای مردم پایه ریزی شود.من فکر می کنم زمانیکه رشد اقتصادی در جامعه ای برای شهروندان آن قابل لمس باشد دموکراسی اهمیت خود را بیشتر از دست می دهد. برای مثال می توان از روسیه نام برد. هرچند رونق اقتصادی این کشور وابسته به نرخ بالای نفت و گاز در سالهای اخیر است اما ولادیمیر پوتین به خوبی توانسته است مردم را قانع کند که بهترین گزینه برای آنها آن چیزی است که او فکر می کند. شاید چنین طرز تفکری کمی دیکتاتوری باشد اما در واقع می بینیم که بازتاب خوبی داشته است و وی در میان ملت خود محبوبیت بالایی دارد.

Friday, February 29, 2008

Land


برای چندمین بار از او خواستم که به داستانهای تخیلی اش پایان دهد. از او خواستم تا با عکس های قاب نشده کاری نداشته باشد. تفنگ من را سر جایش بگذارد و برود. داستان به همین سادگی ها هم نبود. او معتاد بود و این بیماری تمام سلولهای بدنش را تسخیر کرده بود. بوی تعفن می داد. می دانستم بیماری اش قابل سرایت است. مثل سل می ماند. مثل سل ریوی. دارو ندارد. پیشگیری در محیطی که اپیدمی است معنی ندارد. پس از او خواستم برود. اما مرزهای زندگی اش را از دست داده بود. برای هر سوال جوابی داشت. چیزی مثل نمی دانم یا فرقی نمی کند. از آن سری جواب هایی که من بدم می آید. باید در زندگی یا چیزی را بخواهی یا نخواهی نمی شود همینطوری از کنارش بگذری. هر کتابی را بخوانی یا هر چیزی را ببینی. باید انتخاب کنی. همیشه فکر می کردم که بر می گردد. روزی که مرده است می فهمم که اشتباه کرده ام. اما ساده تر از این حرف ها بود که بخواهد تا روز مرگش رازش را برملا نکند. در آستانه در ایستاد. آخرین گلوله را به سمت سلولهای سل گرفته من نشانه رفت، من خیلی ساده تر از پرتاب ته سیگار پرت شدم و مردم

Tuesday, February 26, 2008

Ding


Fist you have to guess each letter, Ding

Now you have to guess the whole word. Ding Ding

It is time to guess the whole sentence. Ding Ding Ding


If you do so you will win a trip to Kosovo, that will be fun, traveling to a new born country!


Now you have to guess me, I will send you emails.Ding

You have to read them and try to undrestand who I am. Ding Ding

Now it is time to decide. Ding Ding Ding


If you do so you will win a trip to Kenya. that will be fun, you can discover me!

Sunday, February 24, 2008

Habermas

موضوع پایان نامه ام کمی گنگ است. هر چه سعی می کنم بین اجزای تشکیل دهنده آن ارتباطی منطقی برقرار کنم و به وسیله یک رشته آنها را به هم ببافم یک جای کار می لنگد و از دستم در می رود. فکر نمی کنم مسئله مهمی باشد در جلسات دفاعی که تاکنون شرکت کرده ام به نظرم نیامد که کسی حتی خود دانشجو پایان نامه را به طور کامل خوانده باشد، چه برسد به اساتید به همین دلیل اصلا نگران نیستم.

موضوه پایان نامه: بررسی نظریه حوزه عمومی هابرماس در روزنامه نگاری آنلاین

Saturday, February 23, 2008

گاهی فکر می کنم باید از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنم تا کمی ارتباطم را با انسان های جامعه ام بیشتر کنم. همیشه امکانش فراهم نیست یا خیلی دیر است یا خیلی سرد یا خسته ام یا بی حوصله
امروز شرایط فراهم شد برای زندگی با انسانهای جامعه، اما این مارک نافلر نمی گذارد حرفهای مردم را بشنوم حوصله چهره های مردم را هم ندارم پله های مترو هم زیاد است هیچ کس هم حوصله تحمل من را ندارد. از ارتباط با مردم تازه پشیمان می شوم با آخرین پولهای جیبم باک ماشین را پر از بنزین می کنم ارتباط امروز تا آخر سال کافی است
حقوق ها را هم نریخته اند. اول ماه هم که هست و به اندازه کافی بهانه دارم که بداخلاق باشم. این پایان نامه هم که قصد پایان ندارد کتاب های چاپ شده همه بی محتوا است. مجله ها حرف های تکراری می زنند. روزنامه ها دروغ می نویسند. راهی برای زندگی بهتر پیدا نمی کنم

Tuesday, December 11, 2007

با گچ سبز و یک جفت عصا دوست شده ام. هر چقدر فکر کردیم دیدیم چاره ای نیست باید به همزیستی مسالمت آمیز ادامه دهیم. من دیگر مشکلی ندارم. راحت می خوابم راه می روم کمی از پله بالا رفتن برایم دشوار است که خوب اشکالی ندارد. دوست سبزم زشت است زیاد دوستش ندارم. مثل پاستیل های سبز ترش می ماند که زیاد دوست ندارم.

Saturday, October 27, 2007

I have to write

آنقدر ننوشتم یا نتوانستم بنویسم که دیگر یادم رفت باید بنویسم. نوشته هایم را بلند بلند در ذهنم مرور کردم تا حالا دیگر فکر نمی کنم که باید می نوشتم.
حالا نشسته ام درمیان اخبار احتمال جنگ در شمال همسایه جنوبی و جنوب همسایه شمالی ، به این فکر می کنم که چه بازی مسخره ای است سفر با هواپیمای تپولوف به مناطق سردسیری جنوب آفریقا
هنوز خیلی باید صبر کنم تا به من اجازه دهند از خطوط زوج روزهای فرد بگذرم. در این شهر آرامش آدم را می گیرند اجازه تنفس هوای آلوذه را نمی دهند

Friday, September 21, 2007

...

صبح یکی کرکره ها را می کشد تا مثل آب که از سر سوراخ سوراخ آب پاش بیرون می ریزد، آفتاب به صورتم بپاشد و بیدارم کند
ضربان قبلم ریتم عادی ندارد. مرد چاقی در دلم نشسته چای داغ می خورد صفحه حوادث روزنامه می خواند. با او حرف نمی زنم، مثل همکار جدیدم بداخلاق است و زیر لب هی غر می زند. زر می زند