Wednesday, February 19, 2014

گربه ای که پنجه هایش را در وجودم فرو می برد

رفتن درد دارد. فرقی نمی کند که تو بروی و یا کسی که لحظه ای پیش دستش را در دستت نگه داشته بودی. رفتن درد دارد این را بارها و بارها تجربه کرده ام. چه روزی که او رفت و من از پشت شیشه آژانس برایش دست تکان دادم. چه روزی که آیدین رفت و من در فرودگاه دریا گریه کردم و چه روزی که خودم روزنامه را- خانه ام را- شهرم را و زندگی ام را ترک کردم و چه روزی که تو برای هزارمین بار رفتی. همه اینها درد دارد یه جایی در وجودت حسش می کنی این درد را و دوباره که به آن لحظه فکر می کنی درد شروع می شود. درد چنگ می زند. مثل گربه ای که پنچه هایش را به دیواری بلند می کشد تا پایین نیافتد ولی چاره ای جز افتادن ندارد و رد پنچه هایش می ماند روی دیوار با یک صدای دلخراش. این همان درد رفتن است. آهسته از بالای یک جایی در اعماق وجودت پنجه هایش را می کشد روی تمام وجودت و آهسته پایین می آید و هر چه بیشتر پایین می آید پنجه هایش را بیشتر فرو می برد. رفتن درد دارد خیلی درد دارد 

Sunday, October 20, 2013

حس های بی نام

یک حس هایی هستند که آدمی روی آنها نامی نگذاشته است. درست مثل حالی که الان دارم. خوشحالی نیست اما ناراحتی هم نیست. استرس نیست اما آرامش هم نیست. غریب نیستی اما اهل اینجا هم نیستی. دلت می خواهد که اینجا نباشی اما جای دیگری هم نباشی. دلت می خواهد تنها نباشی اما کسی را هم اینجا نمی خواهی. در کل حس عجیبی است.
درست با همین حس بی نام برگشته ام خانه ام. اما واقعا خانه ام کجاست نمی دانم. اصلا نمی دانم از اینجا بودنم خوشحالم یا نه ولی در نهایت به این نتیجه رسیده ام که زیاد هم به ایران رفتن برای روحیه ام خوب نیست وقتی اینجا می مانم عادت می کنم یادم می رود که خانه دیگری دارم کمی آنطرف تر. اینجور چیزها هم از دور قشنگ تر است. نزدیک که می روی مثل یک قوطی شیر عسل می ماند که همه اش را با هم خورده باشی. درست است که خیلی دوست داری ولی در نهایت دلت را می زند. من و سارا یک بار این کار را کردیم به بقال گفتیم درشیر عسل را باز کرد نشستیم توی ماشین تا تهش را با هم خوردیم اما حالا یادم نمی آید دلمان را زد یا نه. توی خیابان کار و کارگر بودیم نزدیک میدان ونک. این خاطره ها اشکم را در می اورد.اما حالا حتی سارا هم نیست که برویم شیر عسل بخوریم. یک قوطی خریده ام آورده ام اینجا درش را باز می کنم و چند قاشق توی قهوه می ریزم جای شیر. توی یخچال شیر نمانده است. حوصله هم ندارم این همه بله را بروم بایین. خجالت می کشم به بقال بگویم برایم فقط یه قوطی شیر بیاورد. در شیر عسل را باز می کنم زنگ می زنم به سارا گوشی را برنمی دارد. هیچ وقت بر نمی دارد. تولدش است. 



Saturday, January 23, 2010

سخت می شود و سختی را نوشتن راحت تر است. سخت می شود و سختی ها را گریه کردن راحت تر است
روزگاری است که همه چیز سخت است نفس کشیدن راه رفتن سیگاری را دود کردن
سخت می شود و غمی بزرگ روی دلم را می گیرد
توپ پینگ پنگ هر لحظه درون معده ام متلاشی می شود و کرم هایی وجودم را می خورند
چندش آور است. حال من چندش آور است و چندشم می شود که به بدن کرم خورده ام نگاه کنم
چندش آور است. نوشتن چندش آور است. حالم به هم می خورد. دست هایم پر است از کرم. صورتم را کرم ها فراگرفته اند. چندش آور است. حالم چندش آور است و توان رهایی از این مرداب را ندارم

Sunday, July 12, 2009

مي گذرد. اين روزها نيز مي گذرد. روزهايي كه سياه است. مي دانم مي دانم مي گذرد

Wednesday, July 01, 2009

سي ساله مي شوم درحالي كه سال ها براي اين سي سالگي فكر كرده بودم و امروز در ميان بزرگترين غم زندگي ام آن را تجربه مي كنم. سي سالگي در سرزميني كه سي ساله ها هيچ ارزشي ندارند.
سي ساله مي شوم در سرزميني كه امروز سهمي از آن ندارم
سي ساله مي شوم در ميان گرماي تابستاني كه سرماي وجودم را هيچ گرمايي نيست

Saturday, June 27, 2009

دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
روزگار غريبي است نازنين

Sunday, April 05, 2009

نه! نه! عاشق نشده است

فکر کنم عاشق شده است

Wednesday, February 11, 2009

نوشتن و نوشتن و نوشتن. در دیوانه خانه بازهم نوشتن. در چاردیواری نوشتن. وقت غرق شدن نوشتن. درست در لحظه خفگی نوشتن. در بیست و نه سالگی نوشتن. در هشت سالگی نوشتن. بی وقفه نوشتن و نوشتن. از سیاست نوشتن. از عشق و شیاطین دیگر نوشتن. و شاید این نوشتن تنها راه تنفسی است و چه شیوه بدی است. چه شکنجه ای است

Sunday, January 04, 2009

thesis

مثل یه توپ کوچیک پینگ پونگ قل می خوره می افته توی دلم تا اونجا متلاشی بشه و ضربان قلبم رو بالا ببره و تمام وجودم گز گز کنه تا من توضیح بدم که هابرماس چگونه حوزه عمومی رو کشف کرد و من طی تحقیقات چندساله به این نتیجه رسیدم که هه هه این حوزه عمومی هم می تونه ماجرای جالبی باشه
توضیح در مورد یافته های یک تحقیق 215 صفحه ای بیشتر از 20 دقیقه وقت لازم نداره. استادی که دیر می رسه و دیگری که حتی صفحه ای رو ورق نزده بر اثر بخشی توپ پینگ پونگ متلاشی شده اضافه می کنه
تمام می شه بدون اینکه به من اجازه بدن که در 4 پاراگراف از خودم و تمام تحقیقاتم دفاع کنم
نمی تونه مهم نباشه خیلی مهمه
فقط یه چیزی آرومم می کنه و اون اینه که توی این مرحله با استادی آشنا شدم که در این راه خیلی راهنما بود